من و تو

دختر ها فریاد نمیزنند

سلام کوچولوی من شاید این پست یکم موضوع هاش قاتی پاتی باشه اما اشکالی که نداره - کی به کیه - یه کمم من پرت برم هیچی نمیشه دیشب داشتیم با بابایی فیلم هیس - دختران فریاد نمیزنند - و میدیدیم خیلی بد بود - خیلی دلم میخواست میرفتم تو مانیتور و میکشتم همه اون مردای .... نمیدونم چرا بعد از این فیلم مزخرف دیگه دلم نمیخواد تو دختر باشی دلم نمیخواد نگرانت باشم و تو آسیب ها و آلودگی ها و محدودیت های جامعه و زندگی گیر کنی دلم نمیخواد ببینم نمیتونی و نمیخوای داد بزنی دلم نمیخواد به خاطر آدمایی که لیاقت زنده بودن ندارن تو غصه بخوری به خدا الان که دارم این و مینویسم دلم پر شده  از غصه دلم واسه خودمون میسوزه واسه زن بودنمون ، واسه همه حقارت...
14 دی 1392

قصه های من و همسری

صبا اکثرا سیام ساعت 6 میره بیرون و کارای بانکیش و انجام میده و وقتی میاد همه جای بدنش یخ میکنه و میچسبه به من که گرمش کنم و منم اون موقع ها دستم و میکشم رو بدنش و کلا گرمام و بهش منتقل میکنم و کلی هم بوس  یعنی این کاااااار هر روز طی میشه و دیگه عادت شده که اگه خدا نکرده یه روز من این کارو نکنم  سیمک فک میکنه که یادم رفتتش  امروز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم همسری سر جاش نیست و خوابیدم بعد وقتی اومد تو اتاق بیدار شدم و مراحل یکی یکی طی شد تا همسری گرم شه ولی برعکس هر روز دیدم خودش گرمه و ولی من طبق عادت بازم میخواستم گرمش کنم    بعد که گرم شد خوابیدم و دوباره بعد از یک ساعت همسری و دیدم دوباره اومد تو اتاق و ب...
7 دی 1392

آرزوی بر دل مانده من

دیروز کلا خونه قدیمیمون بودیم  بعد از یه مدت دوری ، با همسری تو خونه فیلم دیدیم و ناهارو شام خوردیم ولی نمیدونم چرا من همش میمونم تو آشپزخونه   موندم همه خانوما اینجوری هستن یا من همش میمونم  هیچ کاری هم ندارمااا - اما یه ظرفای صبونه بود و یه ناهار درس کردم و یه ظرف ناهار همش تو آشپزخونه بودم اگه قرار باشه من همش تو آشپزخونه بمونم خب چه فایده داره   امااااا وااااااااای انقده خوب بود همش خودم و لوس میکردم واسه شوهریم ، آخرشم دعوامون شد   آخه مشکل اینجاس که سیامک ازون ترکیسمای اصیل بود و نسبت به زبان مادریش حساسیت کامل داشت طوری که وقتی داداشش با یه خانوم کاشانیه فارس ازدواج کرد هی زن داداشش و اذیت میکرد که تر...
3 دی 1392

روزهای من

یلدای همه دوستای گلم و نی نی خوشگلم مبارگ  صبا که بیدار میشم طبق عادت که همیشه پشتم به همسری هست و میخوابم بر گشتم ببینم سیامک چه جوری خوابیده و بر عکس همیشه که زود میره بیرون و جاش و خالی میبینم دیدم راحت چشماش و بسته و دستش زیر سرمه وقتی نگاش میکردم ، دلم واسش تنگ شده بود این روزا احساس میکنم بیشتر از همیشه عاشقش شدم و این اذیتم میکنه هر لحظه دلم میخواد کنارم باشه و حرفای خوب خوب بشنوم نمیدونم چرا اینجوری شدم ولی این حالتم و اصلا دوس ندارم ، من تاحالا هیچ وقت به کسی یا محبت کسی نیاز نداشتم .. والی الان .......... دیگه دارم فک میکنم کاش زودتر نی نی بیاد که من یکم مشغولش شم و این چیزا یادم بره البته : این نوع دوس داشتن خ...
1 دی 1392

بالاخره خونه خریدیم

خونه حل شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد  هورااااااااااااااااا خدایا عاشقتم ، انقد که دلم میخواست میدیدمت و دستت و میبوسیدم اصلا فک نمیکردم انقد راحت بتونیم خونه پیدا کنیم آخه هم پولمون به نسبته قیمتا کم بود هم انتظار من زیاد خدایا مرسی که خونه خوبی و واسمون جور کردی کلی شانس س س س س س س خیلی دوست دارم  خدا جونم   پیروز داشتیم میرفتیم خونه قبلیمون ، دیدم اصلا و اصلا هیچ حسسی نسبت به اونخونه ندارم  اصلا فک نمیکردم انقد راحت بتونم اونجارو فراموش کنم عجب نعمتیه این فراموشی که خدا به ما آدما داده    وااااای کلی ذوق دارم  اینکه داشتم فک میکردم امسالم میخوام واسه سیام تولد بگیر...
30 آذر 1392

دلم میخواد ...

دیروز بین من و همسری صلح برقرار شد  دیروز بعد از چندین روز سیامک گفت انگار خسته گیم یکم رفع شد بالاخره بعد از مدتها گشتن و گشتن از یه خونه خوشمون اومد قرار شده امروز همسری بره و با بنگاهی حرف بزنه تورو خدا دعا کنین شب یلدا دلمون واقعا شاد باشه  و این کسی که صاحبه خونه است دبه در نیاره ، اذیت نکنه ، تخفیف بده خدا هم نگاهش و از ما بر نداره     دلم واقعا واسه یه زندگیه آروم م م و بی دغدغه - یه خونه گرم - یه تلوزیون دیدن - یه چای خوردنی که پاهاتم دراز کنی - یه لباس راحت پوشیدن - یه حمومه طولانی - یه خواب بعد از ناهار و بعد از سر کار یه بیرون اومدن از خونه بدونه گفتن به کسی یا وقتی از سر کار میخوام نیم ساعت دیر کنم ، ا...
28 آذر 1392

خرابکاری مامانی 3

نمیدونم من زیاد گند میزنم یا واسه همه پیش میاد  ولی واقعا ناراحتم میکنه این چیزا   نی نی کوچولوی من ، بیا بشین پیشم واست درد دل کنم بگم چی کار کردم دیشب به زوووووور بابایی و فرستادم حموم ( آخه چند وقته که کارش زیاد شده زیاد وقت نمیکنه به سر و صورتش برسه و اینجوری من احساس میکنم حوصله نداره و غمگینه - واسه همینم به زور فرستادمش رفت حموم ) بعدشم واسه اولین بار ، لباساش و گفتم خودم بندازم تو ماشین و رفتم یکی یکی جیب شلوارش و خالی کردم و بعد لباس و از رو جا رختی برداشتم و همه رو انداختم تو ماشین و گفتم مادر شوهری روشنش کنه  بعد بهش گفتم رو نیم ساعت تنظیم کنه که زود تموم شه سیامک از حموم اومد و نشستیم با هم میوه و چایی خوردیم و...
25 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و تو می باشد