من و تو

تقصیره خودشه

تازه گیا دارم احساس میکنم عاشق شدم  احساس میکنم نمیتونم بدونه  اون زندگی کنم  احساس میکنم هر چی که زمان میگذره وابستگیم زیاد میشه  دیگه حتی خوابیدنم - غذا خوردنم - همه کارام و دلم میخواد با اون انجام بدم  خیلی بده این حس  احساس حسادت - احساس بهونه گیر شدن - احساس اینکه میخوام فقط و فقط واسه خودم باشه  واقعا اذیتم میکنه  هر چی زمان میگذره - هر چی میخوام یکم بهتر شم  هر کار میکنم که بدونه اون بخوابم بدونه اون یه غذا سفارش بدم واسه خودم و راحت غذام و بخورم  بدونه اون ...  اصلا نمیشه  آخ که چه قدر بده این حس  وقتی یکم بیشتر فکر میکنم میبینم تق...
8 خرداد 1393

به دل نگیر

خداوندگارم.... به دل نگیر اگر گاهی زبانم از شکرت باز می ایستد !!... تقصیری ندارد... قاصر است کم می آورد در برابر بزرگی ات... لکنت می گیرند واژه هایم در برابرت در دلم اما همیشه ذکر خیرت جاریست !!....
5 خرداد 1393

پرده

کوچولوی من  یه کار بدی کردم که عذاب وجدان داره خفه ام میکنه  دیروز اومدن پرده خونه رو نصب کردن و من با کلی ذوق رفتم خونه  همین که در و وا کردم دیدم اصلا شاله کنار پرده امون و دوس ندارم ، عینه بچه ها شروع کردم غر زدن و زودی طاقت  نیاوردم و زنگ زدم سیام  از سیام همچین سلیغه ای بعیید بود و من کلا تعجب کردم که این و کی انتخاب کرده  هی بهش گفتم و گفتم و گفتم  تا بعد از حرفام بهم گفت : رها من فک میکردم میتونم خوشحالت کنم ولی دیدم اینجوری نشد  اگه دوس نداری عوضش میکنم  همون موقع انگار کوبید رو کلم و کلی شرمنده شدم و گفتم نه خوبه ، عادت میکنم  بعد که گوشی و قطع کردم دیدم اصلا عادت کر...
31 ارديبهشت 1393

روزمره گی های من

کوچولویه خوشگلم  دیروز بعد از مدت ها یکم نفس کشیدم  پنجشنبه بعد از کلی غر زدن به سیام که ازش میخواستم بیاد خونه و کمکم کنه و میگفت که وقت نداره و کارام و نگه دارم واسه بعد از روز پدر  هی من غر زدم و هی سیام گفت که نمیشه و به ... بگو بیاد و به اون بگو بیاد  منم که عمرا از کسی کمک نمیخوام واسه این جور چیزا  لج کردم و رفتم خونه و آستینا و دادم بالا و خودم شروع کردم به مرتب کردن  فرش و جمع کردم و اون مبلای سنگین و ازون ور هول دادم اون ور و هی هول دادم اینور تا یه جا واسشون پیدا کنم  رو سرامیکا چسب چسبیده بود و با کلی زحمت با کارتک همه رو تمیز کردم و میز و تی وی و همه رو خودم جابه جا کردم  بعدشم ر...
20 ارديبهشت 1393

:(

دیروز سیامک ظهر رفته بود خونه مامانم تا دستگاه ساندویج میکرمون و بگیره و بهم زنگ زده که رها شب بیا اینجا منم بهش گفتم نه سیام میخوام برم خونه ، ظرفا مونده باید بشورم و دیگه هیچی نگفت  بعد   افسانه زنگ زد و  گفت که دست رضا _ داداشم مو برداشته  سیام تا این و سنید گفت رها شب میام دنبالت بریم یه سر به مریض بزنیم   و اون لحظه من   که دلم نمیخواست برم یکم غر زدم و سیامک اما گفت که باید بریم و نریم زشت میشه و ازین حرفا  آخه یکی نیست بگه ، چرا زشت میشه  مگه داداشه من نیست  دلم نمیخواد بریم ، اصلا بذار ناراحت شه  به هر حال ، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بگم واسه شام نر...
18 ارديبهشت 1393

موبایل

سیامک موبایلش خیلی قدیمی شده بود و من هر چی میگفتم عوضش کن میگفت نه ... این یار قدیمیه منه  این همیشه با منه  تا اینکه دیگه خودم تصمیم گرفتم این کارو واسش انجام بدم  فک میکردم واسه روز مرد یه گوشی بگیرم و خوشحالش کنم  اما چون یکم عجولم و ترسیدم پولمم خرج کنم ، دیروز این کار و کردم  شب گوشی و گذاشتم  تو جاامون و سیام که رفت مسواک کنه ، خودمم رفتم حموم یه دوش بگیرم  که دیدم خوشحاااال اومده از من تشکر میکنه  از حموم که اومدم ، دیدم هنوز گوشی و باز نکرده و مثل بچه ها نشسته که منم بیام که با هم اینکارو انجام بدیم   ذوقش کاملا مشخص بود و کلی ازم تشکر کرد  بعدشم یکم توضیح راجع به ...
16 ارديبهشت 1393

روزمره گی ها

تا چند وقت پیش میگفتم میرم خونه خودمون و یه چایی با سیام میخورم و لباسای راحت تو خونه میپوشم و تی وی میبینم و غذا میپزم و زندگی میکنم  اما ... الان  بازم به هیچ کدوم ازین کارا نمیرسم  یه روز خونه مادر شوهریم و یه روز خواهر شوهر و یه روز عمو میمیره ، مراسم داره ، یه روز یکی تولدشه میریم خونشون  بعد میبینم ده روز شده به خواهرم سر نزدم و ازم انتظار داره که برم فسقلیش و ببینم و یه روزم که میرم خونه کلا میمونم تو آشپزخونه و آخرش انقد خسته میشم که میافتم تو جام و نااا ندارم یه چایی بخورم  سیام شدیدا اهل رفت و آمد و مهمون اومدن و مهمونی رفتن و به بزرگا سر زدن و زنگ زدنه و من اصلا اینجوری نبودم و اما به خاطر سیامک س...
15 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و تو می باشد