خوشبختی
نفس مامان امرزو احساس میکنم بیشتر از دیروز خوشبختم یه مادر شوهر خیلی خوب ، یه پدر شوهر خیلی خوب و برادر شوهر و خواهر شوهر و حتی مژده زن داداش سیامک ___ همه و همه خوب و خوبن الان که از خونواده بابایی میگم دلم واسه خونواده خودم تنگ شد مامان و بابا رفتن باکو - اونا وقتی نیستن من و افسانه و رضام نمیتونیم جمع شیم همدیگرو ببینیم ( واقعا بزرگتران که باعث قوی شدن یه خونواده میشن ) من دیروز حالم به خاطر داروهایی که خورده بودم خوب نبود ، واسه همین باباییه سیامک اومد محل کارم تا من و ببینه _ خیلی مهربونه واقعا خیلی ی ی مامان سیامک هم امروز واسم ناهار میفرسته ، آخه من دیشب خونه نبودم و ناهار درس نکر...
نویسنده :
رها
17:58


