من و تو

خوشبختی

نفس مامان  امرزو احساس میکنم بیشتر از دیروز خوشبختم یه مادر شوهر خیلی خوب ، یه پدر  شوهر خیلی خوب و برادر  شوهر و خواهر شوهر و حتی مژده زن داداش سیامک ___ همه و همه خوب و خوبن   الان که از خونواده بابایی میگم دلم واسه خونواده خودم تنگ شد  مامان  و بابا رفتن باکو - اونا وقتی نیستن من و افسانه و رضام نمیتونیم جمع شیم همدیگرو ببینیم ( واقعا بزرگتران که باعث قوی شدن یه خونواده میشن )  من دیروز حالم به خاطر داروهایی که خورده بودم خوب نبود ، واسه همین باباییه سیامک اومد محل کارم تا من و ببینه _ خیلی مهربونه واقعا خیلی ی ی مامان سیامک هم امروز واسم ناهار میفرسته ، آخه من دیشب خونه نبودم و ناهار درس نکر...
9 مرداد 1392

منتظر نی نی

 گل مامان  امروز اومدم تا کلی ماجرا واست تعریف کنم پنجشنبه حالم یکم خوب نبود یه جورایی هم استرس داشتم ، فک میکردم شاید تو تودلم باشی که حالم اینجوریه واسه همین به بابایی اس زدم که ظهری که میاد دنبالم با هم بریم حلال احمر و آزمایش خون بدیم ،   رفتم پایین و دیدم بابایی واسم یه دسته گل خوشگل گرفته و اومده دنبالم ، بعد با استرس و شادی زیاد ، یه ریز از تو میگه و چشاش میخنده زودی رسیدیم آزمایشگاه و از من خون گرفتن اون لحظه  سیام هی به مرده میگه : آقا کی جواب و میدین ، آقا نمیشه الان بگین ، آقا بیایم جواب و بگیریم ، آقا نمیشه زود جواب بدین ، آقا ... آقا ... دیگه انقد آقا آقا کرد که مرده گفت ما معمولا حضوری جواب و میدیم ول...
5 مرداد 1392

نخودی مامان

واااااااااااااااااااااای عزیزم  دلم میخواس بودی محکم بغلت میکردم و از شدت دوس داشتن تو بغلم کوچولو میشدی من و بابایی تصمیم گرفتیم که تو رو وارد زندگیه دو نفره امون کنیم میدونم زوده ولی دیگه میخوایم بیای فقط من باید برم دکتر و یه سری آزمایشات و بدم تا همه چی اماده باشه امروز تلفنی به بابایی میگم واسم اسید فولیک بگیره ( که هوشت بالا بره ) باید میشنیدی که چی کار میکرد جیــــــــــــــــــــــــــــــــغ جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ ، که وااااااااای خیلی خوبه  چه حسسه خوبی داره  من دلم واسه این حسساش ضعف میکرد  الانم بهم اس ام اس زده که رها میشه نی نی و زود بیاری    قربونت بشم من کوچولوی خوشگلم ...
2 مرداد 1392

وقتی دلت گرفت ...

عزیز مامان ، خوشگلم ، میخوام یه چیزی بهت بگم ، که تو ذهنت بمونه  بعضی وقتا ممکنه واست یه اتفاقایی بیافته  که  از همه چی سیرت کنه  از زندگی ، از مامانت ، از بابات ، از کسی که دوسش داری  ، از همه و همه اما قربونت بشم تو همه این لحظه ها یادت باشه که زمان مشکل و حل میکنه ، امید داشته باش و سعی کن درست فکر کنی حتی اگه انقد ناراحتی که نمیتونی فکر کنی ، گل مامان   میتونی این لحظه اصلا فکر نکنی  اگه من  کنارت بودم اگه من  باعث غمت شدم  و اگه  نشدم بیا بغل من و زار زار گریه کن ، بذار من آرومت کنم اگه منم نبودم  خودت بلند بلند گریه کن تا آروم شی ولی نازم سعی کن پیش هر کسی گریه نکنی ...
29 تير 1392

خوابــــــــ

عزیزم  نمیدونم چرا یهو دلم واسه وجودت که وجودی نداره تنگ شد دوس داشتم الان بودی و با نگاه کردن بهت آروم میشدم راستش مامانی دیشب خواب دیدم بابایی و گم کردم  ، تو خواب کلی گریه کردم و از شدت گریه از خواب پریدم و دیدم باباییت کنارم آروم خوابیده از شدت ناراحتی زیاد وقتی دیدم همش خواب بود کلی خوشحال شدم و بابایی و بغل کردم و تن تن بوسش کردم و همینجوری که بوس میکردم گریه هم میکردم  البته اینارو من خودم زیاد یادم نیس و رو حساب تعریفای بابا سیام دارم مینویسم فک کنم دیشب خیلی دیدنی و مس... ره شده بودم ، آخه وقتی سیام تعریف میکنه خودمم خجالت میکشم اما واقعا خوابش هم بد بود اصلا دلم نمیخواد هیچ وقت کسایی و که دوس دارم و گم کنم و ...
26 تير 1392

...

خداوندا ترا سپاس که بار دیگر منت گذاشتی و مرا همسفر چنین انسان های مهربان و بزرگواری نمودی بخاطر لحظه های خوش ممنونم ...
25 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و تو می باشد