این روز های ما
پیروز با سیامک رفتیم دنبال مامانم که واسه ناهار ببریمش خونه مادر شوهری قبل ازون یه سر رفتیم بازار ماهی و چون زمین خیلی لیز بود دست سیامک و گرفتم که پام لیز نخورده دیدم سیام دستش و سمت مامانم برده که اونم لیز نخوره شاید این حرکت - انقد مهم نباشه اما لذتی و که اون موقع من تو چشای مامانم دیدم واسم خیلی مهم بود خدا جونم ، خدای مهربونم اینایی که من اینجا مینویسم و ناقص و کاملشو نمیدونم - ولی تو خودت میدونی که چرا همه اینایی که میگم واسه من مهمه و چرا ازت تشکر میکنم خودت میدونی که من چی میگم و چرا میگم که شکر گذارتم و باز هم و باز هم همیشه آخر هر جمله و کلامم به این میرسم که تنهام نذار و مثل همیشه کنارم باش دیشب بابای سیام تو دشتشویی...
نویسنده :
رها
17:44


