من و تو

من و حشرات خونگی :(

عاشق پنج شنبه و جمعه هستم  بعد از یه هفته کار و خستگی انقد کیف میکنم میرم خونه خودمون آروم  و ساکت تا صب میشینیم با سیامک فیلم میبینیم و چیپس و پفک میخوریم البته بیشتر موقع ها من تو آشپزخونه ام و صدای بابایی در میاد که چرا نمیرم پیشش بشینم و انقد میگه که منم میرم کنارش و یا با هم پای نت و تی وی میشینیم یا اینکه در حال خوردنیم اکثرا سعی میکنم شبای پنج شنبه واسه صبونه فردا عدسی درست کنم که بابایی صب نره نون بگیره ، آخه دلم نمیاد روز تعطیلی اذیت شه و بره بیرون یا وقتی سیام نمیذاره عدسی درس کنم صبا واسش پنکیک درس میکنم و وااااااای همه رو با سه شماره میخوره ماشا... راستی دو سریه تو آشپزخونه یه دونه سوسک میبینم من متنفرم م ...
19 آبان 1392

آمپول

نینی کوچولوی من  بچه افسانه  دختره و کلی داره واسش غش و ضعف میکنه   ای جون دلم خاله فدای تو بشه عزیزکم  _________ دیشب یکم تب داشتم ظهر مرخصی گرفتم و رفتم خونه و شب با سیام رفتیم دکتر چشمت روز بد نبینه مامانی هر جور کلکی از صب بود سر این مامانم و سیامک گذاشتم که نرم دکتر و آخر شب چون حالم خیلی بدتر شده بود دیگه نشد و این دکترااااام که نامردی نمیکنن و دو تا دو تا آمپوله که  به من میدن    ________ از بچه گی همیشه از دکتر رفتن و آمپول و قرص بدم میومد و هنوزم که هنوزه همینجوری ام کوچولو که بودم واسه یه آمپول خوردن نیم ساعت تو توالت میموندم و در و قفل میکردم و آخرش بابام با زور من و ازونجا میاورد بیر...
16 آبان 1392

...

امروز خوبه و لبریز از عشق  وقتی به دیروزم نگاه میکنم میبینم همه چی میگذره و همه چی _ خوب و بد _ کمرنگ میشه .  وقتی به دیروزم نگاه میکنم میبینم با داشتن زندگی الانم خیلی راحتم _  یه همسر خوب ، یه خونواده خوب ،  این نواسانات هم با بودن تلخیشون مثل قهوه میمونن  بعضی وقتا انقد تلخ میشه که دهنت و کز میکنه و بعضی وقتا انقد شیرینه که بازم دهنت و کز میکنه  تا بیای حد نرمالش و پیدا کنی و بدونی چه جوری میتونی قهوه دلخواهت و درست کنی کلی زمان میبره  امروز داشتم دفتر خاطراتم و مرور میکردم و دیدم بیشتر صفحات امسالم اینجوری   بوده و از هر 50 صفحه دو روزش   بودم  شکلکای حالاتم و که میبینم و وقت...
13 آبان 1392

پست موقت 2

بعضی وقتا فک میکنم بین همه چی میمونم  بین آدما ، بین خودم ، بین خانواده ها ، بین کارام ، بین خودم و شوهرم بین همه چی دلم واقعا هیچی نمیخواد نمیدونم وقتی ما آدما تو کار خودمون میمونیم ، واسه چی باید یه بچه هم بیاریم بچه بیاد که چی کار کنه ،  بیاد آخرش مثل من بمونه بین ما و خودش و این همه اضطراب و استرس و گم بشه بین آدما  بد جور دلم گرفته ، دلم انقد گرفته که فکر خوب شدنش و هم نمیکنم الان چند روزه تنها کاری که میکنم لبخند زدنه ، به همه چی به زندگی ، به خودم ، به دیگران دارم خودم و خوب نشون میدم ، یه آدم خوبی که به موقع به شوهرش میرسه و از هیچی بهونه گیری نمیکنه و واسه خونواده شوهرش قربون صدقه میره و واسه خونواده خودش قرب...
9 آبان 1392

شیطنت های بچه گونه

چند وقت پیش من و مامانم اینا خونه عمه ام دعوت بودیم و اونجا کلی همه ازین ور و اونور حرف زدیم و مامانا هم شروع کردن از خاطره بچه گیای ما  گفتن  همه از شیطنت ها گفتن و نوبت رسید به زن عموم  طبق گفته های اونا :  نعیمه ____ دختر عموم ____ وقتی کوچیک بود  هر وقت یکی از همسایه هارو میدید که مثلا یه کیسه سیب خریده ، میرفت در خونه اونارو میزد و میگفت : خاله ...  مامانم گفته سیب دارین ؟یکی به ما بدین  یا وقتی یکی تخم مرغ میخرید و نعیمه میدید که تو دستشون دارن میبرن ، میرفت در خونه همسایه و میزد و میگفت : خاله ... مامانم گفته تخم مرغ دارین ؟ یکی به ما بدین ! یه روز دیگه هم که عمو اینا مهمون داشتن ، ...
4 آبان 1392

مَردُم

مَردُم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی. برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟ کجا میری؟ چند سالته؟ بابات چیکارس؟ ناهار چی خوردی؟ چند روز یه بار حموم میری؟ چرا حالت خوب نیست؟ چرا میخندی؟ چرا ساکتی؟ چرا نیستی؟ چرا ازدواج نمیکنی ؟ چرا بچه دار نمیشی ؟ چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟ چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟ چرا چشات قرمزه؟ حشیش کشیدی؟ چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟ چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟ و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره. اگر بسیار کار کنی می گویند احمق است . اگر کم کار کنی می گویند تنبل است . اگر خرج کنی...
30 مهر 1392

یه روز خدا

نی نی کوچولوی من  نمیدونم کی قراره بیای ولی فک میکنم با این اوضاع و شرایط زندگی ما که هیچ استراحتی واسه خودمون نداریم و طبق برنامه های مالیمون و شرایط دور بودن خونه مون فک میکنم اینجوری بهتره که دیر تر بیای ولی از یه طرفی هم دلم میخواد باشی ، شاید بودنت باعث بشه کمی من حالم خوب بشه جمعه خاله های سیام اومدن خونه ما و من کلی از شبش استرس گرفتم  چون هم بار اولی بود که میومدن و هم تعدادشون زیاد بود و هم من وقت نداشتم  ساعت 10 رسیدم خونه و یه ریز تا دو کار کردم و بابایی هم مرغ و پاک کرد و تا خوابیدیم زودی صب شد  صب با کلی زحمت بیدار شدیم و دوباره با کمک بابا سیام خونه و تمیز کردیم و جا داره اینجا بابت کمک های بسیار زیادش از...
29 مهر 1392

راننده وانت

من هر وقت روز به 20 که میخواد برسه ، همیشه با خودم درگیری عاطفی پیدا میکنم پنج شنبه شب هم ازون روزایی بود که بی دلیل بخوام به سیام گیر بدم و اشک امونم نده و سیامک هم مقابل غر زدن های من بخواد من و آروم کنه و من بدتر شم پنج شنبه سیامک بیچاره هر چی میگفت بی دلیل من گریه میکردم و وقتی میگفت چرا اینجوری میکنی ، تنها دلیلی که داشتم احساس نیازی بود که بهش میکردم و ازش میخواستم که تو کل روز فقط یه رب از ساعت و واسه من وقت بذاره و باهام حرف بزنه اونشب بعد از کلی حرف زدن سیامک سریع وقتی فک کرد ساکت شدم با 3 شماره خوابش برد و بازم من حرصم اومد که چرا انقد زود میخوابه و من هنوز خوابم نمیاد ، تا صب هی پیچیدم اینور و اونور و بالاخره شب تموم شد و صب شد ، ...
20 مهر 1392

خاطرات من و بابایی

نی نی خوشگل من  بعد از خوندن خاطرات آشناییه یکی از همین دوستای نی نی بلاگیم منم هوس کردم از نوع آشناییمون اینجا بنویسم   از ابتدا و نوع شناخته شدنم چیز خاصی نیست که بخوام بگم  ;) ولی خلاصه اش این میشه که درست چهار روز قبل از ولنتاین بعد از آشناییه من و سیامک قرار شد دو روز بعد همدیگرو ببینیم و من درست بعد از شرکت ساعت 7 با کلی استرس یکم به سرو وضعم رسیدم و زدم بیرون یادش به خیر باروون خیلی تندی هم میبارید بار اولی که سیام و دیدم و هیچ وقت یادم نمیره ، پشت فرمون یه مرد آروم که یکمم غمگین به نظر میرسید نشسته بود و من و نگاه میکرد  منم آروم با کلی ترس و لرز نشستم تو ماشین و اون شروع کرد به حرف زدن  یه نیم ساعتی تو...
15 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و تو می باشد