من و تو

پادشاه یک چشم و یک پا

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟ سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده. چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان.  منم میخوام یه نقاش شم ، یه نقاشی که...
10 آذر 1392

:)

خداجونم  ازت خواستم آغوشت و واسم باز کنی و من و تو بغلت جا بدی تا احساس بودنت و بیشتر درک کنم از دستت هم ناراحت بودم که چرا جسم نمیشی تا من ببینمت ، شاید که آروم شم با دیدنت  ولی الان ... خدا جونم عاشقتم با اینکه نیستی ولی همه جا حضورت هست ، خودتم جسم نشی ولی حضورت و با یه کارای دیگه ات یه کاری میکنی که احساس کنم دوست دارم خدا جونم همیشه همینجوری کنارم بمون  
10 آذر 1392

قصه های شب بیداریای من

دیشب بهونه گیریای الکیه من و همسری شروع شد و نتیجه این شد که آخر شب موقع خواب همدیگه و بوسیدیم و یه شب بخیر گفتیم و ناراحت ناراحت  ( البته از طرف من )  ولی بغل بغل خوابیدیم  منم وقتایی که ناراحت میشم کلا شب بدخواب میشم و نتیجه اینکه :...  اینجا و یادتون باشه تا بگم  __________________________________ دیشب خونه قدیمیه مادر شوهری بودیم و اونجااام اتاقش ساعت نداشت و منم گوشیم تو جیب کیفم و تنها ساعتی که دم دست بود موبایل همسری بود که اونم اون ور سرش داشت استراحت میکرد اصولا از وقتی ازدواج کردم برعکس همه زن و شوهرا همسریم صب من و بیدار میکنه و با کلی التماس که پاشو دیر شد و نمیخوام یه چیزی بهت بگن و چرا بیدار نمیشی ...
6 آذر 1392

هر چی خدا بخواد همونه

همسایه قبلیه مادر شوهرم یه دختر جوونه سی و دو ساله ایناس که سه سال پیش تصمیم گرفتن بچه دار شن و خدای بزرگ مهربون شیش تا دختر خوشگل بهشون داد  الان بعد از سه سال که این دخترا 3 سالشون شده مادر و پدر این دخترا دلشون هوس پسر کرده و دوباره تصمیم به بچه دار شدن گرفتن  __ خدای مهربونم واسه اینکه قدرتشو نشون بده و بگه هیچ چی و به زور نخواین ، من اگه میخواستم خب همون موقع یه پسر بهت میدادم  __   زد و این دفعه ........ فک میکنین چی شد ؟ نه ... واقعا فک میکنین بچه چی شد خدا چی کار کرد   بگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم واقعا ؟؟؟؟؟؟ . . . . . . . . . . میگم   خدای...
4 آذر 1392

من و پدر شوهری

من شاید خودخواهم  این خصوصیت بارز منه که به هیج وجه من الممکن دوس ندارم کسی تو کاری باهام شریک شه   مثلا دوس دارم اگه یه سگ داشته باشم انقد وحشی باشه که به جز من به کسی رو نده یا وقتی خودم یه چیزی و دوس ندارم فک میکنم کسی اون و دوس نداره هیچ وقت نمیتونم واسه شخصی که مثلا از لباس گلگلی خوشش میاد لباس گلگلی بخرم ، چون به نظر خودم اون لباس زشت میاد و واسه همین وقتی موضوع اسباب کشی وسط میاد و قراره که من با بقیه افراد خونه کار کنم فکرش هم ناراحتم میکنه واسه همین مجبورم از شیوه اینکه پری اومده و نمیتونم کار کنم استفاده کنم و کارایی که تنهایی میشه انجام داد و انجام بدم _________________________ چند روز قبلش - خونه پدر شوهری ، همه...
3 آذر 1392

بازم نی نی نشد

نشد که نشد  نمیدونم بخندم یا ناراحت باشم  -  فک کنم از فرط ناراحتی باید بخندم احتمالا  امروز دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم آزمایش دادم ولی منفی بود  قبل از آزمایش سیامک انقد خوشحال بود که وقتی گفتم خبری نیست کلی خورد تو ذوقش  اه ... هی میگم نگم بهش _ هی نمیشه  از دست من  خودمم نمیدونم از دست خودم چی کار کنم  آخه رهاااااااا آدم یه ذره راز نگه دار میشه  یه ذره کم حرف میزنه  بیام بزنم لهت کنم حالت سر جاش بیادددددددددددددددددددددددددددددددددددددد ناراحتیه سیامک بیشتر ناراحتم میکنه تا نبود بچه موندم اگه نیست پس چرا  هنوز .... نشدم       ______ بعدا ...
26 آبان 1392

یعنی من ...

نی نی کوچولوووووووووووووووووووو  فک کنم داری میای دارم از استرس میمیرم  چهار روز از وقت پری میگذره ، تست بارداری و امتحان کردم هنوز جواب نداده ولی من سابقه نداشته اینجوری تاخییر کنه  کلی استرس دارم نی نی کوچولوی من   نمیدونم چرا فک میکنم دختری ولی دوستام میگن پسری کلا هم هیچ فرقی نمیکنه چی چی هستی فقط سالم باشی واسه من و بابایی کافیه وااااااای میترسم برم آزمایش جواب منفی باشه بابایی هم فک میکنه هستی کلی داره صابون میزنه به دلش  خوشحاله خوشحاله ولی من همش استرس دارم اگه نباشی باز ضد حال میخوره بابایی صبح میگم یه تست بگیر برم شرکت ببینم ، میگه نــــــــــــــــــه ، تو خونه میگیرم که با هم ببینیم میگم هنوز ...
26 آبان 1392

فروش خونه

قرار شده خونمون و بفروشیم    ولی ... من هنوز لذت خونه خودمون و نبردم  واقعا دلم میسوزه واسه خونمون ولی خب ... سیامک هم حق داره ، مسیرش باعث شده آسایش ازمون گرفته شه  امروز یکی میخواد بره خونمون و ببینه ، خوش به حال کسی که میره اونجا زندگی کنه   تمیز _ راحت _ آروم  همه چی خوب وااااااااااااااااااااااااای خدا کنه فقط این یکی خونه ای که قراره بخریم _ به همون خوبی و آرومی باشه ، هر چند که دیگه مثل اون و نمیتونیم اینجا بخریم ولی چاره ای نیست دیروز ، با سیام سر این خونه خریدن کلی بحث کردیم و آخرشم حق با همسریه و من تسلیم شدم ولی نمیدونم با این دلم چی کار کنم خدایا ... بازم خودم و میسپرم به تو خودت هر چی ...
26 آبان 1392

خدا جونم ....

همه حسسا موقتیه  خوشحالی و ناراحتی یه لحظه میبینی خوشحالی و لحظه بعد یه اتفاق همچین میتونه بزنه تو ذوقت که خودت ندونی از کجا خوردی فقط میتونم بگم خدایا خودم و میسپرم به تو ، به تو که بزرگی ، تو ای که  حواست به همه چی هست  خیلی میترسم خیلی   ...
25 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و تو می باشد