من و تو

ظرفیت آسانسور

سلام عزیز دلم  سه روز پیش بعد از کلی التماس بچه ها که بابابزرگ ( بابای سیام ) خونه و بفروشه بالاخره به گفته اونا بعد از چندین سال و با قهر و تهدید سه روزه مادر شوهری بابا جون خونه و فروخت  چه میکنه واقعا این قهرای خانوما  ( آخه عزیزم یه توضیح بدم که خونه باباجون اینا خیلی قدیمی ساخت بود و کلا همش پله داشت و تمام وسایلاش از باباسیام هم بزرگتر بودن  یخچالشون دیگه غذا و نگه نمیداره و فریزرشون انقد یخ زده که دره باز نمیشه و به باباجونم که میگفتیم با لحن محکم و عصبی و با مزه اش میگفت : شما چه میدونین ، یخچال و فریزر موتورش آلمانیه  ) میگفتیم مامان پاش درد میگیره از دست این پله ها خونه و بفروش : میگفت : شما چه میدونین ا...
14 مهر 1392

یه روز خوب با دوستای نی نی وبلاگ

نی نی کوچولوی من  دیروز با چند تا از مامانای نی نی وبلاگ قرار گذاشتیم  و همدیگرو دیدیم ، کلی هم حرفای مفید زدیم   دوستا همه مامان بودن و فقط من بودم که تورو نداشتم که ایشا... داشته باشم  آها ضمنا ، دیشب بعد از قرار با دوستای جدید ، بابایی اومد دنبالم و تو راه واسم کلی بلبل زبونی کرد وقتی گفتم فقط من اونجا نی نی نداشتم کلی خندید و بهم گفت آخه تو تو اون جمع چی کار میکردی   بعدشم جات خالی من شدید هوس چلو کباب کرده بودم و واسه همین بابایی هم من و برد رستوران و با هم اونجا شام خوردیم و کلی حرف زدیم و تازه واسه ناهار امروزمم آوردم ولی ... بعدم رفتیم خونه مادر شوهری و بهش گفتیم میل نداریم شام بخوریم  البته نم...
9 مهر 1392

:(

کوچولوی من  از چهار شنبه حساب کتابای کاریم به هم خورده و پول کم آوردم ،   حالا اون مبلغ به کنار ، کلی از اون روز دنبالش گشتم و کل این سه روز و تمام فاکتورا و تمام ثبتیام و تمام ریز کارای اون روزم و چک کردم ولی هیچی به هیچی حاظرم همه این پول و  از جیبم بذارم و اعصابم و راحت کنم ولی نمیشه  هیچی هم به ذهنم نمیرسه :(  کوچولوی من تو که او نبالایی واسه مامانی دعا کن این پول پیدا بشه   
6 مهر 1392

مرسی خدا جونم

خدایا مرسی که همیشه کنارمی  ازت میخوام که باشی و تنهام نذاری میخوام که کمکمون کنی تا این روزارو زودی پشت سر بذاریم این روزای پر از خسته گی و پر از کشمکش کاری ولی بازم شکرت که تو این زمونه بی دغدغه مشکله ما همین کار و همین کشمکش هاست دوست دارم خدا جونم  
4 مهر 1392

خواب

سلام کوچولوی ناز من  دیشب اومده بودی تو خوابم ، وای نمیدونی چه حالی داشتم  خواب دیدم یه دختر خیلی خوشگل دارم ، اسمش هم ناز گل ه ، بعد اومدم به دوستام میگم اسم دخترم ناز گل شد ، تو خوابم سنت حدود 6 - 7 سال میشدی و من داشتم نگات میکردم  بعدشم خواب دیدم  دارم انگور میخورم ، یه عالمه انگور سبز ، بعد تو همون خوابم انگار که بیدار شده باشم ، داشتم خوابم و واسه سیام تعریف میکردم و میگفتم چون فصل انگوره تعبیر خوابم حتما خیلی خوبه بعد خوشحال بودم که خواب انگور دیدم و خوشحال بودم که خواب تو رو دیدم   حالا وقتی بعد از این خواب اندر خواب بیدار شدم خودم تعجب کردم و انگار که تو بیداری داشتم همش و میدیدم صبح که واسه سیام گفتم ا...
2 مهر 1392

:|

کوچولوی خوشگل من  نیومده چه کارا که نمیکنی چه فکرا که نمیکنم میدونی از چی میترسم ، میترسم ازون مامانایی باشم که همش مواظب بچه شونه ازونایی که از از فرط نگرانی نمیذاره بچه تکون بخوره این حساسیتی که من الان تو خودم احساس میکنم _ از رفتارای خودم میترسم خدایا اگه تواناییه تربیته بچمون و دارم این نعمت و بهم بده ، اگه درصدی احساس میکنی که زوده و من هنوز به اون مرحله نرسیدم ازت میخوام فقط صلاح کارم و بخوای و همراهم باشی  
27 شهريور 1392

نوع تربیت

با توجه به نوشته های دوست خوبم ، مامان تینا و رایان عزیز ( http://tinaryan.niniweblog.com/p2.php  )  یاد بچه گیام افتادم  دلم میخواد یکم امروز از بچه گیام بگم ، از نوع تربیتی که داشتم  از چیزایی که وقتی الان بهشون فکر میکنم دوس داشتم که میتونستم تغییرشون بدم من کوچولوییم خیلی نابغه بودم سه ماهگی دندون دراوردم ، یازده ماهگی کامل میدوییدم ، یک سالکی کامل جمله میگفتم و به همین صورت تو سه سالگی کامل نقاشی میکشیدم ( دفتر نقاشی کلاس اول ابتداییم و هنوز دارم ، طوری که کل شکلای کتاب فارسیمون و تو  دفتر مشقم به همراه املاش میکشدم )  من که یادم نیس - ولی مامانم میگه کلاس دوم به من گفتن با سیب یه جمله بسازم ، منم...
27 شهريور 1392

گاهی به نگاهت نگاه كن

کوچولوی من ، خوشگل من ، تا چند روز پیش داشتم فک میکردم اگه بیای من چی کار باید بکنم ، اصلا اومدنت تو این شرایط خوبه یا بد  وقتی فکر میکردم ، یه لحظه به خدا میگفتم خدایا کاش بچه این ماه بیاد و هی منتظر بودم اما بعدش از طرز فکر و نوع خواسته ام پشیمون شدم و گفتم خدایا خودت همیشه صلاح زندگیه من و خواستی و من تسلیمم به اراده تو هر چی خودت صلاح میدونی همون باشه   امروزم داشتم یه متنی و میخوندم از طرز فکرش خوشم اومد ، واست مینویسم که بعدا موقعی که بزرگ شدی  بخونی و بهش عمل کنی ، من که خیلی به این نوشته ها معتقد هستم و سعی میکنم خودمم اینجوری باشم  _______________________________________________________________________ ...
24 شهريور 1392

خرابکاری مامانی 2

واااااااااااااای وااااااااااااااااای میدونی چی کار کردم مامانی دیروز با  بابای سیام ( بابابزرگت )  داشتیم میرفتیم بیرون  رفتم دیدم پشت ماشین نشسته و من علارقم میلم مجبور شدم جلو بشینم وقتی رسیدیم به مقصد هر دو با هم در ماشین و باز کردیم تا پیاده شیم و من همین که پیاده شدم در و بستم و رفتم اونور دیدم باباش هی صدام میکنه و من رفتم ببینم چی میگه دیدم با لکنت میگه درو باز کن ... در و باز کن منم میگم : آخه بابا جون در که بازه ، در چی و باز کنم میگه دستم ... دستم منم میگم دستت چی میگه در و باز کن بعد تا من ببینم چی میگه بابا سیام اومد و گفت رهــــــــــــــــــــــا در جلو و باز کن دست بابا مونده لاش   آخه یکی نیس...
21 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و تو می باشد