تولد همسریم
نمیدونم چرا انقد واسه نوشتن تنبل شدم ، شاید به خاطر این سایته نی نی وبلاگ باشه که اجازه نظر دادن به دوستام و نمیده
به هر حال
این چند روز هم گذشت
خونمون هنوز آماده نشستن نشده و من هر روز پیگیرم ، نقاش کار خودش و میکنه و کابینت ساز درگیره رندگیه خودشه و منم که نتونستم تولد همسر عزیزم و اونجوری که میخواستم بگیرم
پنجشنبه با کلی زحمت و فکر که واااای چی کار کنم ، چی بخرم ، چه جوری خوشحالش کنم
زنگ زدم به بابام که بره و واسه سیام قلیون بخره
شبم برنامه ریزی کردم که بریم خونه افسانه و امشب و با خونواده من و فرداش که دو اسفنده و روز اصلیه تولد با خونواده همسرم باشیم
پنج شنبه که به خیر و خوشی گذشت و جمعه صب من و سیام رفتیم محل کارش و خواستیم یکم به سر و وضع اونجا برسیم که ... ساعت شد 9 شب
با چه وضعی ، چه خستگی خودمون و رسوندیم خونه و دیدیم همه منتظر ما نشستن اونجا
منم راستش انقد خسته بودم که یادم رفت کیک بخریم و با خودمون ببریم و مجبورا بدونه کیک تولدش و سر کردیم
فرداش مریم خواهر شوهرم زنگ زده به داداشش که چیزی شده که رها واست کیک نگرفته 
حرفتون شده ؟
واسه کسی مثل رها که مهمه تولد چرا باید کیک نگیره ؟ 
چرا وقتی نمیخواست کیک بخره به من نگفت که بخرم ؟
واااااای من و میگی
عین جن زده ها شدم ، خیلی ناراحت شدم از دستش
اولا که خودشون دیدن با چه سر و وضعی رفتم خونه و قبلشم حرف زده بودم با مریم
خب میتونست یادم بندازه و ازم بپرسه که کیک و میخوای چی کار کنی
هی گفتم و گفتم و دیدم آخرش سیام ناراحت شد که ای بابا
اون فقط نگران شده بود و منم ازینکه نقش خواهر نگران و بازی کرده بود بیشتر ناراحت شدم
تا نیم ساعت قیافم عینه زهره مار شده بود و هر کار میکردم وا نمیشد
بعد تا سیام رفت بیرون با یکی حرف بزنه زودی زنگ زدم به خواهرش و گفتم چرا به خودم نگفتی
تو که دیدی من خیلی سرم شلوغه ، از صب با سیامیم ، پس چرا فک کردی با هم مشکل داریم و اصلا چرا باید با هم حرفمون بشه و من کیک نخرم و گفتم و گفتم و آخرشم مریم میگفت
نه ... رها من فقط ...
نه ... رها واسه اینکه
نه ... رها خب اشکالی نداره شد دیگه
نه ... رها بابا مهم نیس که کیک
و به این ترتیب حالم خوب شد
اصلا من به سیام میگم : میگم عزیز من ، کسی از دستم ناراحته ، به خودم بگه ، کاری کردم ، به خودم بگه
ایرادی هست به خودم بگه
مشکلی هست به خودم بگه
آخه اینکه به این و اون میگن یعنی چی
والا به خدا من هیچ وقت نمیام از کسی به کسه دیگه بگم ، حتی اگه ناراحتم بشم ، نمیگم
بعد سیام اومد و دید حالم خوبه ، بهم گفت
رها ... نگو که زنگ زدی به مریم
و من گفتم که زنگ زدم 
و این بود ماجرای تولد سیامک عزیزم 
_______________________________________

تولد همسریم
رها