احوال پرسی
دو سه روز که حال و حوصله درس حسابی نداشتم پدر شوهری و مادر شوهری هی ازم میپرسیدن چیت شده و من میگفتم معدم درد میکنه و هی عرق نعنا و عرق شاهنسترن و قرص معده و ... میدادن که من بخورم و خوب شم منم وقتی میرسیدم خونه ، میچپیدم تو اتاق و تا موقع اومدن سیام میخوابیدم صبح از خواب با کلی سرو صدای سیام بیدار شدم و واسه اینکه نور اتاق چشای سیام و اذیت نکنه رفتم تو دسشویی و اونجا مشغول آرایش شدم که یهوووو انگار یه بمب خورده باشه تو دیوار دسشویی - یه متر بالا پریدم و همه وسایلایی که تو دستم بود پرت شد گوشه کنار زودی در و باز کردم که ببینم چه خبره دیدم پدر شوهری که اتاقش درست چسبیده به در دسشویی صبح بیدار شده و چون حال و حوصله ند...
نویسنده :
رها
9:56


