من و تو

روز مره گیهای من

همتون و دوس دارم و یه عالمه بهتون احترام میذارم دوستای خوبم همتون و  تک به تک ______   راستش این چند وقت اینترنت شرکت ،  سایت نی نی وبلاگ و لود نمیکرد و منم نمیتونستم بیام و عکسای کوچولوهای خوشگلتون و ببینم و حال شما دوستای گلم و  بپرسم مدیریته سایتم که دیگه غر زدنای من واسش تکراری شده و مشکلم و حل نمیکنه منم به ناچار رو بردم به نعمت زیبای خداوندی ____ یعنی : عادت ____ دیروز خونمون و بالاخره تحویل گرفتیم اما کلی کار داره هنوز : کابینت و رنگ  و کاغذ دیواری و کمد و همه چی خلاصه ______________________________ مامانم میگه نفرین دو سر داره - که یه سرش طرف مقابل و میگیره و یکیش هم ممکنه خودت...
19 فروردين 1393

قندیل

فک میکنین این عکسه چیه واقعا بعدا نوشت : پنج شنبه که از شرکت درومدم - طبق معمول هر هفته سیام اومد دنبالم که بریم واسه ناهار تو ماشین داشتیم روزامون و مرور میکردیم واز کارایی که خدا خواست و خوب انجام شد و  اینکه خونه و تحویل گرفتیم و اینکه کارای بانکیش دیگه تموم شد و ما میتونیم وسایلامون و جمع کنیم و یواش یواش نقل مکان کنیم حرف میزدیم و میخندیدیم جوری که من گفتم سیام امروز که این مساله بانکی هم حل شد ، تا یه مدت باید دیگه به هیچی فکر نکنیم و با تایید همسری پیش میرفتیم که بریم ناهار بخوریم تلفن زنگ زد و مدیر ساختمونی که ما خریدیم زنگ زد که کجایین ، خودتون و برسونین که خونتون قندیل زده من  سیام  ما ...
19 فروردين 1393

برسام - نفس عمه اش

الان داشتم عکسات و میدیدم سام سام قشنگم همون روزی و که مریض بودی خدا میدونه چه قد غصه ات و خوردم اینجا اصلا حال و حوصله نداشتی نفس عمه  الهی من فدای اون دست و پای کوچولوی قشنگت بشم اینجا داشتیم باهات بازی میکردیم اما اصلا حوصله نداشتی   فدای بازی کردنت بشم من عشقم - نفسم - عمرم همه زندگیمی به خدا از خدا میخوام دیگه هیچ وقت مریض نشی و همیشه لبت و خندون ببینم   قربونت بشم که عاشق تی و تمیزی هستی یه دونه ای   از خدا میخوام هیچ بچه ای و مریض نکنه ، تو رو هم کنار همه   دوست دارم برسام قشنگم   ...
3 بهمن 1392

دو قلو

دیروز مادر شوهری مهمون داشت و من بدو بدو رفتم خونه یه دوشی گرفتم و بعد منتظر شدیم تا برسن همین که در باز شد دیدم دو تا بچه نه ماهه با مزه - یه پسر و یه دختر دارن من و نیگا میکنن و میخندن دختره ماشا... خیلی با مزه و خوش خنده بود و پسره ساکت و مظلوم و آقا همه چی خوب بود و ما مشغول بازی با بچه ها بودیم که ساعت شد 9 اول دختره یه نقی زد و بعد پسره یه نیگاهی به آبجیش انداخت و اونم واسه تایید یه نقکی زد و بعد هیچی دیگه چشمتون روز بد نبینه دختره جیغ - پسره جیغ بابا یکی و راه میبرد و مامانش اون یکی و دختره میگفت بابا پسره میگفت بابا یکی آروم میشه اون یکی جیغ میزد یه ساعت مدام اینا فقط جیغ میکشیدن موقع شام خوردن باباشون یکیشو نگه داشته ب...
3 بهمن 1392

انعکاس

دیروز چون از طرف بانک میخواستن بیان خونه مارو ببینن ، من مجبور بودم مرخصی بگیرم و برم اون خونه قبلیه  واسه همین کلی خوش به حالم بود صب ساعت 8 بیدار شدم و به زور با خودم قرار گذاشتم که تا 10 بخوابم واسه همین رو چشام و بستم و خوابیدم تا ده بعدشم که بیدار شدم از ساعت 11 شروع کردم یه غذا بپزم که نمیدونم چرا تا ساعت دو موندم تو آشپزخونه (( واسم جای سئواله که چه جوری مامانم تو چهل دقیقه - حداکثر یک ساعت سه نوع غذا درست میکرد )) حالا ... بگذریم این وسطا من میومدم سایت و یه سرک میکشیدم و در آن واحد دنباله فیلم انعکاس میگشتم که دانلود کنم همسری که اومد با هم یه ناهار خوردیم و به اصرار من نشستیم فیلم انعکاس و دیدیم حالا بماند وسطا...
25 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و تو می باشد