من و تو

:(

دیروز سیامک ظهر رفته بود خونه مامانم تا دستگاه ساندویج میکرمون و بگیره و بهم زنگ زده که رها شب بیا اینجا منم بهش گفتم نه سیام میخوام برم خونه ، ظرفا مونده باید بشورم و دیگه هیچی نگفت  بعد   افسانه زنگ زد و  گفت که دست رضا _ داداشم مو برداشته  سیام تا این و سنید گفت رها شب میام دنبالت بریم یه سر به مریض بزنیم   و اون لحظه من   که دلم نمیخواست برم یکم غر زدم و سیامک اما گفت که باید بریم و نریم زشت میشه و ازین حرفا  آخه یکی نیست بگه ، چرا زشت میشه  مگه داداشه من نیست  دلم نمیخواد بریم ، اصلا بذار ناراحت شه  به هر حال ، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بگم واسه شام نر...
18 ارديبهشت 1393

موبایل

سیامک موبایلش خیلی قدیمی شده بود و من هر چی میگفتم عوضش کن میگفت نه ... این یار قدیمیه منه  این همیشه با منه  تا اینکه دیگه خودم تصمیم گرفتم این کارو واسش انجام بدم  فک میکردم واسه روز مرد یه گوشی بگیرم و خوشحالش کنم  اما چون یکم عجولم و ترسیدم پولمم خرج کنم ، دیروز این کار و کردم  شب گوشی و گذاشتم  تو جاامون و سیام که رفت مسواک کنه ، خودمم رفتم حموم یه دوش بگیرم  که دیدم خوشحاااال اومده از من تشکر میکنه  از حموم که اومدم ، دیدم هنوز گوشی و باز نکرده و مثل بچه ها نشسته که منم بیام که با هم اینکارو انجام بدیم   ذوقش کاملا مشخص بود و کلی ازم تشکر کرد  بعدشم یکم توضیح راجع به ...
16 ارديبهشت 1393

روزمره گی ها

تا چند وقت پیش میگفتم میرم خونه خودمون و یه چایی با سیام میخورم و لباسای راحت تو خونه میپوشم و تی وی میبینم و غذا میپزم و زندگی میکنم  اما ... الان  بازم به هیچ کدوم ازین کارا نمیرسم  یه روز خونه مادر شوهریم و یه روز خواهر شوهر و یه روز عمو میمیره ، مراسم داره ، یه روز یکی تولدشه میریم خونشون  بعد میبینم ده روز شده به خواهرم سر نزدم و ازم انتظار داره که برم فسقلیش و ببینم و یه روزم که میرم خونه کلا میمونم تو آشپزخونه و آخرش انقد خسته میشم که میافتم تو جام و نااا ندارم یه چایی بخورم  سیام شدیدا اهل رفت و آمد و مهمون اومدن و مهمونی رفتن و به بزرگا سر زدن و زنگ زدنه و من اصلا اینجوری نبودم و اما به خاطر سیامک س...
15 ارديبهشت 1393

روزمره گی های امساله ما

سلاااااااااااااام سلاااااااااااااااااااااام  عید همتون بازم مبارک و امیدوارم که سال جدید و همتون همونجوری که دوس دارین تموم کنین  من که امسال و تصمیم گرفتم استراحت کنم و یکم حالم و خوب کنم بالاخره بعد از کلی مکافات و سختی کابینت و کاغذ دیواری هم تموم شد و یکم جمع و جور شدیم و شبا خونه خودمون میخوابیم پدر شوهری هم دل تنگ و   هی زنگ میزنه که شام بریم خونشون و منم دیگه از خدا خواسته   و تنبل ______ میگم چشممممممممم به روی جفت چشام      و اما بهترین خبر امسال بدنیا اومدن عضو جدید خونوادمونه    آرتینا  الهی که من فداش بشم  واااااای وااااااااای نمیدونین...
14 ارديبهشت 1393

لوله کش

سلام  خیلی وقت بود که میومدم سر میزدم و ولی حوصله نوشتن نداشتم راستش از وقتی نمیونم نظر بذارم کلا سست شدم تو این سایت ، به هر حال ----------------------------------------------------------------------------------------------------- بازم بریم سراغ پدر شوهریه عزیز و محترم همون طور که میدونین و قبلا هم گفتم خونواده شوهرم بعد از 40 سال زندگی کردن تو یه خونه قدیمی با کلی اصرار بچه ها تصمیم گرفتن خونه و بفروشن و برن آپارتمان نشینی چند روز پیش ، همسایه پایینی اومد بالا و به پدر شوهریم گفت که از سقفش آب میاد و سیام و پدر شوهری رفتن و دیدن بعــــــــــــــــله دیوار سوراخ شده و آب میده و گچا نرم شده دیروز تو اتاق بودم که میش...
14 ارديبهشت 1393

تولد همسریم

نمیدونم چرا انقد واسه نوشتن تنبل شدم ، شاید به خاطر این سایته نی نی وبلاگ باشه که اجازه نظر دادن به دوستام و نمیده  به هر حال این چند روز هم گذشت خونمون هنوز آماده نشستن نشده و من هر روز پیگیرم  ، نقاش کار خودش و میکنه و کابینت ساز درگیره رندگیه خودشه و منم که نتونستم تولد همسر عزیزم و اونجوری که میخواستم بگیرم  پنجشنبه با کلی زحمت و فکر که واااای چی کار کنم ، چی بخرم ، چه جوری خوشحالش کنم زنگ زدم به بابام که بره و واسه سیام قلیون بخره شبم برنامه ریزی کردم که بریم خونه افسانه و امشب و با خونواده من و فرداش که دو اسفنده و روز اصلیه تولد با خونواده همسرم باشیم پنج شنبه که به خیر و خوشی گذشت و جمعه صب من و سیام رفتیم محل ک...
14 ارديبهشت 1393

حکمت خدا

پیروز وسایل سیسمونیه خواهرم و آوردن و رفتم اونجا که ببینم این موش کوچولوی خاله وسایلاش چه شکلیه  کلی کیف میکرد که اون وسایلارو نشونم بده  الهی من فدای این خواهریم بشم که انقد خوشحاله _ ایشا... که نی نیش سلامت باشه _ خب ... برسیم به همسایه افسانه اینا . همسایه روبروییشون یه خانومیه که حدودا یکسال میشه اومده اونجا و زندگی میکنه اونجوری که مامان میگفت حدود 20 سال بود که این زن و شوهر  منتظر بچه بودن و این دکتر و اون دکتر و این دارو و اون دارو  تا جایی که دیگه کلا امیدشون و از دست دادن و بعد از چند سال نشستن سر جاشون و قید بچه دار شدن و زدن . طبقه پایینیه این خانوم هم ، یه خونواده سه نفره هستن که یه دختر نااز...
14 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و تو می باشد