:(
دیروز سیامک ظهر رفته بود خونه مامانم تا دستگاه ساندویج میکرمون و بگیره و بهم زنگ زده که رها شب بیا اینجا منم بهش گفتم نه سیام میخوام برم خونه ، ظرفا مونده باید بشورم و دیگه هیچی نگفت بعد افسانه زنگ زد و گفت که دست رضا _ داداشم مو برداشته سیام تا این و سنید گفت رها شب میام دنبالت بریم یه سر به مریض بزنیم و اون لحظه من که دلم نمیخواست برم یکم غر زدم و سیامک اما گفت که باید بریم و نریم زشت میشه و ازین حرفا آخه یکی نیست بگه ، چرا زشت میشه مگه داداشه من نیست دلم نمیخواد بریم ، اصلا بذار ناراحت شه به هر حال ، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بگم واسه شام نر...
نویسنده :
رها
9:44

