من و تو



من و تو

رها

جرا به دستانم اطمینان نمیکنی 

کمی دستهای خدا را آهسته تر بگیری 
دستت در دستان من است

 

اگر این روزها کمتر میخندم نگران نباش ...
همه را نذر آمدنت کرده ام 

 

نوشته شده در يکشنبه 21 ارديبهشت 1393ساعت 10:42 توسط رها|



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 17 آبان 1395ساعت 18:33 توسط رها| |

خوبه که هنوز نیومدی کوچولو

خوبه که تو این زندگی نیستی

خوبه که نیستی تا من بخوام غصه تو رو هم بخورم

زندگیم الان اصلا رو روال نیست واقعا با تمام احساساتم دلم نمیخواد باشی

 

تا چند وقت قبل همش میگفتم کاش تو بیای ولی الان میخوام من بیام پیشت

واقعا اینجا خبری نیست

اینجا هیچی نیست

اینجا چیز قشنگی وجود نداره

اینجا همه چی مصنوعی شده

عشق و زندگی و دوست داشتن ها همیشه گی نیست

پول جای خودش و به همه چی داده و منم که خسته خستم - داغون داغون

 

نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد 1395ساعت 10:39 توسط رها| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد 1395ساعت 10:28 توسط رها| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1395ساعت 17:01 توسط رها| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 15 ارديبهشت 1395ساعت 13:51 توسط رها| |

بابا جونم مرد

بدونه اینکه تو رو ببینه - با حسرت اینکه تو باشی و صداش کنی آتا

دلم واسش خیلی تنگ شده - دیشب خوابش و دیدم

خواب دیدم تو بیمارستانه و دکترا هی میان بالاسرش

بعد من میبینم که زنده است ولی دکتره میگه مرده - همه دستگاهارو ازش میکنه و من میگم که زنده است

 

ایشا... که خیره

دلم واقعا براش تنگ شده - دو اردیبهشتم که هم تولدشه هم روز پدره

از خدا براش امرزش میخوام

خدا از گناهای تک تکمون بگذره و هممون و غرین رحمت خودش کنه

 

این اخرین  عکسی بود که ازش گرفتم - درست یه روز قبل از مرگش

چه قدر وحشتناک بود اون روز

شاید اولین باری بود که مرگ و واقعا حس کردم

نوشته شده در سه شنبه 31 فروردين 1395ساعت 12:45 توسط رها| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند 1394ساعت 15:21 توسط رها| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1394ساعت 13:06 توسط رها| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 25 بهمن 1394ساعت 12:45 توسط رها| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 23 دی 1394ساعت 10:10 توسط رها| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 17 دی 1394ساعت 9:48 توسط رها| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر 1394ساعت 12:57 توسط رها| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان 1394ساعت 13:34 توسط رها| |

چه قدر دلم نوشتن میخواد

ولی وقتی فکر میکنم هیچ چی ب ذهنم نمیرسه که بخوام بیارمش رو صفحه

روزا همینطوری پشت سر هم دارن میگذرن و منم هر روز دارم غر غرو تر و سفت تر میشم

حالا ک میخوام یکم بیشتر فک کنم

میبینم کاش اصلا فکر نکنم ، واقعا چه نعمت بدیه فکر کردن - چه نعمت بدیه که بخوای هر لحظه به این فکر کنی که یه ثانیه بعدت چی میشه - یه روز بعدت چی میشه - یا یه سال بعدت قراره چه اتفاقی بیافته

 

خخخخخخخخخ

ولی من فک کنم تنها کسی هستم که قراره هیچ اتفاقی براش نیافته

نهایت اتفاقاتی که هم شاید برام رخ بده - یه دعوا بینه من و سیامک و یه اشتی و نهایتا مرگ این و اون و ...

یا یه چیزی تو خونمون میخریم و یا یه چیزی و کم میکنیم

و به جز این دیگه هیچی

چه قد کسل کننده است زندگی

با این قهرو اشتیا هم هیچ چی جالب نمیشه

با این مرگ و میر ها هم هیچ چی هیجان انگیز نمیشه

همه چی تکراریه حتی احساساتم

اینکه که هر روز دلم به حال اون پیرمرد تو خیابون که باید اون سربالایی و بره میسوزه و

واسه اون بچه که هر روز میاد یه شاخه گل و پشت چراغ قرمز نشونم میده و میگه میخری و منم میگم نه

 

:|

 

 

نوشته شده در يکشنبه 26 مهر 1394ساعت 13:12 توسط رها| |



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 25 شهريور 1394ساعت 13:00 توسط رها| |